فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

861

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

آن هستهء خرما كوبند ، كلنگ يا تيشهء سنگتراشى ، ابزارى كه با آن سنگها و سنگ آسياب را سوراخ كنند ، كف پاى شتر . المَلْطَم - [ لطم ] : صورت و گونه . المَلْطِم - [ لطم ] : موج شكن دريا . مَلَعَ - - مَلْعاً الشاةَ : پوست گوسفند را كند ، - الفصيلُ أُمَّه : بچهء حيوان از مادرش شير خورد ، - تِ الناقةُ : شتر رفت ، و در زبان متداول به معناى آن را دو پاره كرد مىباشد . المَلْعَب - ج مَلَاعِب [ لعب ] : زمين بازى ؛ « مَلَاعِبُ الرِّياح » : جاى وزش باد و رفت و برگشت آن . المُلْعِبَة - [ لعب ] : مرادف ( المِلْعَبَة ) است . المِلْعَبَة - [ لعب ] : پيراهن بىآستين كه مورد بازى كودكان قرار مىگيرد . المِلْعَقَة - ج مَلَاعِق [ لعق ] : قاشق . المَلْعُون - ج مَلَاعِين [ لعن ] : مفع ، دل درد شديدى كه در اسب پديد آيد و باعث هلاك آن مىشود . المِلْغ - ج أَمْلَاغ : احمق پُررو و دشنام دهنده . المَلْغَاء - مؤنّث ( الأَمْلَغ ) است . المُلْغَز - [ لغز ] من الكلام : سخن و گفتار مشكل و پيچيده . المُلْغَم - [ لغم ] من الذهب و ما شابهه من كل جوهرٍ مذابٍ : زر يا گوهرى و مانند آنها كه با جيوه مخلوط شده باشد . المَلْغَم - ج مَلَاغِم - بينى و دهان و پيرامون آنها . المَلَفّ - [ لفّ ] : مصدر ميمى است ، - ج مَلَفَّات : پوشهء اوراق ؛ « مَلَفُّ اوراقِ الدَّعوى » : در اصطلاح دادگاه : پروندهء دادرسى . المِلَفّ - [ لفّ ] : مرادف ( المَلَفّ ) است ، لحاف و روانداز ، و در اصطلاح برق ابزارى است به شكل حلزون و مركب از سيمى است كه اطراف لولهء كوچكى پيچيده شده و مورد استفاده قرار مىگيرد و آن را ( سيم پيچ ) نامند . المِلْفَان - ج مَلَافِنَة : دكتر در فلسفه . ( اين كلمه سريانى است ) . المِلْفَعَة - [ لفع ] : ردا و مانند آن كه به دور خود پيچند . المَلْفَنَة - درجهء دكترى در فلسفه . المَلْفُوف - [ لفّ ] : مفع ، - ( ن ) : و در كشاورزى به معناى كلم مىباشد . المَلْفُوفَة - [ لفّ ] : مؤنث ( المَلْفُوف ) ، واحد ( المَلْفُوف ) است يعنى يك دانه كلم . مَلَقَ - - مَلْقاً الشيءَ : آن چيز را نرم كرد ، نابود كرد ، - الثّوبَ : جامه را شست ، - الرَّجُلُ : آن مرد با شتاب روان شد ، - ه بالعصا : او را با چوبدستى زد . مَلِقَ - - مَلَقاً ه و له : نسبت به او اظهار دوستى و محبت و تواضع كرد و با زبان خود آنچه كه در دلش نبود مهربانى و ملاطفت نمود . مَلَّق - تَمْلِيقاً [ ملق ] الأرضَ أو الحائطَ : زمين يا ديوار را با ماله هموار كرد ، - الخاتمُ فى الإِصْبع : انگشتر كه گشادتر از انگشت بود در آن چرخيد و قرار نگرفت . المَلَق - مص ، دوستى و مهربانى ، لطف بسيار ، دعا ، زمين هموار ، نرم و تند دويدن . المَلِق - ناتوان - بسيار چاپلوس ؛ « فرسٌ مَلِقٌ » : اسبى كه بدويدن آن اعتماد نباشد . المِلَقّ - [ لقّ ] : تخته اى كه با آن توپ بازى كنند . المُلْقَى - [ لقي ] : جاى دور ريختن و انداختن چيزى ، برخورد در خير يا شر كه در شَرّ بيشتر مصداق دارد . المَلْقَى - ج مَلَاقٍ [ لقي ] : جاى ملاقات ؛ « مَلَاقي الأَجفانِ » : جاى بهم رسيدن دو پلك چشم . المُلَقَّى - [ لقي ] : كسى كه همواره مواجه با خير يا شر مىشود و بيشتر در شر . المِلْقَاط - ج مَلَاقِيط [ لقط ] : قلم ، موچين ، عنكبوت . المَلَقَة - سنگ صاف و نرم . المَلِقَة - « فَرَسٌ مَلِقةٌ » : اسبى كه بدويدن آن اعتماد نباشد . المَلْقَط - [ لقط ] : مطلب ، معدن . المِلْقَط - ج مَلَاقِط [ لقط ] : انبر . المُلَقْلَق - [ لقلق ] : « طَرْفٌ مُلَقْلَقٌ » : چيز نوك تيز كه در يك جا استقرار نمىيابد . المَلْقُوّ - [ لقو ] : آنكه به بيمارى لقوه دچار است . المَلْقُوط - ج مَلَاقِيط [ لقط ] : مفع ، بچهء سر راهى ، و در زبان متداول بر گناهكارى اطلاق مىشود كه او را دستگير نمايند . المَلْقِيّ - [ لقي ] : مرادف ( الْمُلَقَّى ) است . مَلَك - - مَلْكاً و مُلْكاً و مِلْكاً و مَلَكَةً و مَمْلَكَةً و مَمْلِكَةً و مَمْلُكَةً الشيءَ : آن را مالك شد ، - على القوم : بر آن قوم تسلَّط يافت ، - على فلانٍ امْرَه : بر او چيره شد ، - نَفْسَه : خويشتن دار شد ، - مَلْكاً العَجين : خمير را خوب عجين كرد . مَلَّكَ - تَمْلِيكاً [ ملك ] ه الشيءَ : آن را مِلك خود نمود ، - القومُ فلاناً عليهم : مردم او را پادشاه كردند ، - فلاناً امْرَه : او را به حال خود واگذار نمود ، - العَجِينَ : خمير را خوب عجين كرد . مُلِّكَ - [ ملك ] : تِ المرأَةُ أَمْرَها : زن حق طلاق را بدست خود گرفت . المُلْك - مص ، - ج امْلاك و مُلُوك : مالكيت انسان كه حق تصرف در آن را داشته باشد ، بزرگى و قدرت ، آب كم ، دانهء گياه جلبان . المَلْك - مص ، - ج مُلُوك و امْلاك : حكمران ، پادشاه . المِلْك - مص ، - ج امْلاك : مالكيت ، مالك بودن . المُلُك - « مُلُك الدابَّةِ » : پاى ستوران . المَلَك - فرشته آسمانى ، دارائى انسان . المَلِك - ج مُلُوك و أَمْلَاك : خداوند متعال ، دارندهء ملك ، فرمانرواى كشور يا مردمى يا قبيله اى . المُلْكَة - مرادف ( المُلْك ) است . المَلْكَة - مرادف ( المُلْك ) است .